همه کس و هیچکس
 
 
 
 
 
 

                هرآنکس که خنده نميداند به سراغ من نيايد

همه کس و هیچکس

 

صفحه اصلي

بايگاني نوشته ها پست الکترونيک

سه‌شنبه ۸ فروردین ،۱۳۸٥

 

 

    سلام. به دليل مرحمت عده ای نه چندان دوست مجبور شدم از سيستم جديد پرشين بلاگ

    در فيلتر کردن نظرات استفاده کنم و وبلاگ جديدی بسازم.و همينطور مجبور شدم نام همه کس و هيچکس

    را که بسيار به آن دلبستگی پيداکرده بودم با توجه به قوانين سيستم عوض کنم.

    آدرس جديدم در زير نوشته شده است.

    سال خوبی داشته باشيد...

                                                         همه کس و هيچکس

                       

                       http://makiavel.persianblog.ir/

mani farnood

دوشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٤

روزی برای انديشيدن....

 

   خيلی وقت بودکه درست و حسابی بهش فکر نميکردم تا پارسال...

    هيچوقت توی هيچ برهه ای از حياتم اصلا حتی وقتشو نداشتم که بهش فکر کنم.

    يه جوری شده بود که حتی خانوادم ديگه بهش فکر نميکردن.و دوستانم که اصلا نميدونستن!!

    ولی الان دو ساله خيلی بهش فکر ميکنم و براش ارزش قائل ميشم. خودمم نميدونم چرا...

     شايد برای اينه که خيلی احساس تنهايی ميکنم. شايدم چيزی ديگه.

     امروز روز تولدمه. روزی که من به دنيا اومدم..... ۲۲ اسفند

 

 

 

                              تولدم مبارک......................................

                                                           ..................  و الخ  . 

mani farnood

پنجشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٤

روزهای از دست رفته........

 

    از وقتی تفکر رو آموختم، فهميدم که احساس و شعورم بسيار قدرتمندتر از تعقّلم است.

    شايد برخی اين حرف مرا به سُخره بگيرند وليکن فورانِ انديشه و يادگيری را از کلاس پنجم

    دبستان در خود ديدم.... ميل به دانستن. کنجکاوی بيش از حد به جهان اطرافم. و در همان

    سنينِ پاکِ ! کودکی به دنبال درست يا غلط بودنِ ديالکتيک هستی و وجودِ خدا.

    کتابهای گوناگون و عجيب غريب در آن دوران . هم کلاسيهايم به من ميخنديدند. حتی چند بار

    معلم با ديدن آن کتابها واليدنم را خواست تا مرا منع کنند.

    پول توجيبی من مانند بچه های ديگر خرجِ پفک و ساندويچ کالباس با گوجه نميشد.

    من به کتابفروشی سنتیِ ! پيرمرد خطاطی به نام آقای مسعودی ميرفتم و کتابهای

    کم حجم و درنتيجه ارزان ميخريدم.ميدانستم که بايد يواشکی بخوانم. اين کتاب هميشه زير

    يکی از کتبِ فارسی يا دينی يا علوم من پنهان بود و در فرصت مناسب يواشکی ميخواندم.

    ولی با تمام اين دلمشغوليها و کارهای دزدکی ، نتوانستم بر احساس خود غلبه کنم....

    هميشه او بود که پيروز ميشد. باور نميکنيد اگر بگويم دوستيهای من چه با دختر چه پسر

    هميشه يکطرفه بود . نهايت استفاده را از من ميکردند و وقتی تمام ميشدم دورم  می انداختند.

    بارها دست خود را داغ کردم تا ديگر فريب ديگران را نخورم. ناسلامتی برای خودم انديشمندی بودم

    ولی انديشمندی هالو که به راحتی فريب ميخورد و ديگران از ماحصل تجربيات و علمش استفاده

    ميکردند.و سپس ميرفتند.

    يکبار به دوستی گفتم : فلانی من زشت و بدترکيبم؟ گفت نه اتفاقا خيلی هم نازی !... گفتم:خنگم؟ گفت نه...

    چيزی از بقيه کم دارم ؟ بازم گفت نه  خيلی هم زياد داری!

    بالاخره بعد از خووندنِ يه عالمه کتاب روانشناسی و يه عالمه کند و کاو کردن روی ديگران و

    کسب تحربيات فراوان به اين نتيجه رسيدم که تنها عامل فرار دیگران از من همين احساسِ

    پاک و بی آلايش و يک روی من بود که آدمای دزد و دغل و منافق و همه جور صفتِ دور و برم

    تحمّلشو نداشتن!..

    حتی يه بار يکيشون در کمال وقاحت گفت که چون ميدونستم بااحساسی ، خرت ميکردم و

    ازت کولی ميگرفتم !!!!... تمام داشته ها و معلومات و نوشته هاتو ازت گرفتم تا به يکی ديگه

   بدم..! ببينين که اين آدما چقدر حيوونن !

    خلاصه هر چی بود اين روزهای گذشت... قريب به ۱۱ ساله که همينجوری ازم سواری

    ميگيرن وسواستفاده ميکنن و کتابهای نخوندشونو از من خلاصه شده ياد ميگرفتن....

    بعد از اين همه سال تازه ياد گرفتم که بايد با هر کسی مثل خودش رفتار کرد. ديگه به حرفهای

    عيسی مسيح و محمد  بن عبدالله گوش نميدم که ميگن اگه يکی زد تو گوشت اون گوشتم بيار !!!

    ميدونم خيلی ديره. برای خودم پيرمردی شدم ولی بهتر از اينه که با اين برخوردای کثيف که

    روی من پياده ميشه مريض بشم و زمين گير بميرم....

   توی اين دنيا هيچکسی به درد آدم نميخوره . فقط خودتی و خودت و خودت.....

****************************

   
    آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
                                       ابر؛ با آن پوستين سرد نمناکش
    باغ بي‌برگي، روز و شب تنهاست،
                                       با سکوت پاک غمناکش..............................
والخ

mani farnood

جمعه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٤

جمعه......

 

    حدود ساعت ۵ غروب جمعه...........

 

    وحشی ترين ترانه ی عشق هم که باشی کاميابم نميکنی! .....

    درب اتاقم بسته و آنسوی در، سرما بيداد ميکند. زخم ميزند بر دلم و عربده ميکشد :

    هااااای! ... به چه می انديشی؟ خدا در همين حوالی جان داده است !

 

    ساعت حدود ۵ غروب است.

    تنهايی در کنارم ، بیحضوریِِ سرما را غنيمت شمرده و يک تنه بيداد ميکند !

    امروز هم تمام ميشود. نه کسی می آيد و نه کسی ميرود. و دنيا به همان بی مزگیِِ

    روزهای گذشته اش.

    تنها به اميد خوابهايم ميمانم و حسرت خاطراتِ منجمد شده ام.........

    ديگر فريب هم به سرابم نمي برد.....

mani farnood

جمعه ٧ بهمن ،۱۳۸٤

سفر به ديگر سو.......

 

              در عاشقی  پيچيده ام.............

 

 

 

 

 

    پيچيده ام : گم شده ام

    پيچيده ام : مشکلم، سخت عاشق ميشوم!

mani farnood

چهارشنبه ٢۱ دی ،۱۳۸٤

عقده ی اودیپ

    چند روز پيش شاهد اتفاقی وحشتناک در همسايگی بودم که مرا به نوشتن اين مقال سوق داده است.

    با خواند اين نوشته متوجه واقعه خواهيد شد.

    اميدوارم اين تئوری علمی ـ روانی را با دقت بخوانيد چرا که شايد ما هم يکی از همين موارد باشيم:

    ****************

    انسان در آغاز به صورت « گله های ابتدايی » ميزيست. گله هايی که سازمانهای پدرسالارانه

    داشتند. در اين گله آنچه به سهولت ديده ميشود وجود پدری خشن و حسود است که همه ی

    زنان را برای خود نگاه ميدارد و پسرانِ بالغ شده اش را از خود ميراند.

   روزی برادران رانده شده پدر خويش را ميکشند و ميخورند . خوردن غذای توتم در مسيحيت

    بدون شک تکرار و خاطره ی اين عمل جنايتکارانه است که ميتواند سرآغاز بسياری چيزها

    همچون سازمان اجتماعی ، ممنوعيتهای اخلاقی و دين باشد.

    زيگموند فرويد روانشناس برجسته ميگويد : کشتن پدر در اين داستان واقعی منجر به تاسيس

    جامعه ای برپايه ی قراردادهای اجتماعی شد. پسران ـ تمامی برادران ناتنی ـ دريافتند

    که سرنوشت پدر گريبانگير خود آنها نيز خواهد شد !!! پس پيمانی بستند که به موجب آن

    کشتن و ازدواج در قبيله ممنوع شد. بدين ترتيب سازمان اجتماعی بر پايه ی دو ممنوعيت

    اخلاقی ناشی از پدرکشی بنا شد.

    در پس اين تئوری، نظر فرويد درباره ی تکامل فردیِ جنس نر نهفته است. .. پسران خردسال

    عاشق مادران خويش ميشوند و در عين حال که از پدرانشان نفرت دارند، احترامی آميخته با

    ترس برای آنان قائلند.پدر در عشق به مادر رقيب پسر است ! و اين همان « عقده ی اوديپ »

    مشهور است که بی شک شنيده ايد. نتيجه آنکه پسر آرزوی مرگ پدر را ميکند که اين آرزو

    را واپس ميزند و وارد ناخودآگاهش ميشود و تمامی بار انرژی روانی خود را حفظ ميکند !!

    آينده ی پسر تا حد زيادی بسته به اين است که وی تا چه حد موفق ميشود انرژی ميل به

    « زنای با محارم» و نيز «آرزوی مرگ» را درجهت هدفهای جامعه پسند بکار اندازد .

    به هر تقدير اين آرزو روزی به شکل « نِوروز »يا دست کم گناه هايی که کمابيش استتار شده

    است، راه خود را با توسل به زور به خودآگاه باز ميکند!!

    از زمانی که کودک شئِ جنسی را در وجود والدينش متبلور ميبيند عمل روانیِ واپس زدن غرايز

    جنسی آغاز ميشود.بدين ترتيب شناخت هدفهای جنسی در ارگانيزم خود او،جايش را

    به مجذوب شدن به والدين مخالف جنس خود در قالب عشقی ساده ميدهد و والدين برای  

    او حکم شيئیِ عشق را پيدا ميکنند.و در اين بين مانع ذاتی و باستانی زنای با محارم به ياری 

    ممنوعيتهای جامعه ی معاصر وارد عمل ميشود و به اختفای ماهيت جنسی احساسات

    کودک به والدين جنس مخالف خود کمک ميکند !

    هرچند اکثر کودکان عقده ی اوديپ را پشت سر ميگذارند ليکن پديده ايست که از طريق

    توارث به او رسيده ، برحسب برنامه ی معينی رو به زوال ميگذارد.  

    محرک عمده ی اضمحلال اين عقده ، تلفيقی از منابع درونی است ـ غريزه ی استمنا و

    خودارضائی، ميراث ذاتی باستانی ‹ احساس مجرميت › ناشی از پدرکشی اوليه و ‹ ترس از اختگیِ›

ناشی از خاطره ی ذاتی باستانی مجازات شدن توسط پدر بخاطر زنای با محارم..

********************

    اميد که اين مقاله ی علمی به مادران و پدران آينده کمک کند تا شاهد کودکانی عصبی ،

    گوشه گير و منزوی نباشند.

 

mani farnood

دوشنبه ٥ دی ،۱۳۸٤

يقين.....

 

    طلوعی ديگر بار......

    ****

    هزار آينه شفيع زخم من شدند

    هزار زخم که با هزار دشنه ی دستِ شک ، نشانده بر هزار نای شعر من!

    اگر چه من خروس روستای ساکت و صبور ذهن خويش را به يُمنِ مقدم سحر شبانه

    سر بريده ام ...، ولی نشد که التفات آفتاب، نصيبِ روزنِ حياتِ من شود !

    ........

    هلا ! يقين گمشده...

    مرا بخوان ... از اين فواصل بعيد ... اگر چه خسته و شکسته ام ، ولی لب از سخن نبسته ام!

    هلا ! يقين گمشده...

    مرا بخوان برای فهم روشن قصيده ی زلال آب ، که من هنوز عاشقم...

   هلا يقين گمشده ...

    مرا بخوان، سبوی خويش

                                    که من هنوز تشنه ام.........

   

mani farnood

سه‌شنبه ۸ آذر ،۱۳۸٤

برای هيچکس.....

    تقديم به خودم

 

    تمام شدم.....

    از گذشته ای نه چندان دور منتظر چنين لحظه ای بودم.ديگر شکی ندارم که افسانه ام

    تمام شده است.قصه ای گنگ و پريشان از انديشمندی که اصلا مغزی نداشت !

    غرور بجا و درستم ( نه کاذب و دروغين) دودمانم را به باد داد.و به جايش سيگاری آتش زدم.

    دلِ صاحاب مُرده ام روانم را به گند کشيد و صدايم  در نيامد.

    و جسمم که اصلا حرفش را نميزنم. فقط ميبينم که هرزه شد.

    آه.....  و آه....... من سکوتِ خود را حس ميکنم.

              

    آسمانش را گرفته تنگ در آغوش ، ابر با آن پوستين سرد نمناکش

    باغ بی برگی روز و شب تنهاست ، با سکوتِ پاکِ غمناکش

    ساز او باران، سرودش باد ، جامه اش شولای عريانی ست

    گو برويد يا نرويد هر چه در هر جا که خواهد يا نميخواهد، باغبان و رهگذاری نيست

    باغ نوميدان ، چشم در راه بهاری نيست.......

 

    اکنون که عمری از من گذشته است وديدگانم بازتر و بيننده تر ، افسوس ميخورم که

    چگونه تاکنون بار اين بی هويتی  را به دوش کشيده ام.

    تمامی سالهای شعورم تنها بودم.وليکن اکنون با تمامی وجودم آنرا حس ميکنم.

 

    باغ بی برگی خنده اش خونی ست اشک آميز ، جاودان بر اسب يال افشان زردش،

    ميچمد در آن  ، پادشاه فصلها ................ پائيز

 

    شايد فردا نباشد............

 

mani farnood

پنجشنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸٤

تقديم به وبلاگ نويسان ...

    اهانت به ارباب فضل و خِرد !

    روزگار مضحک و تهوع آوری شده است.ديگر نميتوان فرق ميان انديشه گرايی و حسد گرايی

    را فهميد!. آنزمان که تحصيل علم ميکردم ، خواندن و انديشيدن چيز غريبی برای ديگران

    بود. ميخنديدند و استهزاء ميکردند. موکدا تکرار ميکردند که بی فايده است.

    ولی اکنون چه ؟ هر ننه قمری با خواندن دو کتاب که هيچگاه تا آخر نخواندشان ميشود مُلّا

    و افاضهُ فضل ميکند و از انتقاد مسخره و بی هويت خود که تنها به توهين ميماند

   چشم پوشی نميکند.

    اکنون همه فيلسوفان و اديبان بزرگ جهان را ميشناسند.وليکن فقط نامشان و تاريخ تولدشان را!

    بسياری از همين تازه به دوران رسيده های نوباوه و دو کتاب خواندهُ وبلاگ نويس ، همينگونه اند.

    عده ای هم فقط روخوانی ميکنند و از خود چيزی ندارند.

    غوطه خوردن مداوم در جريان انديشهُ ديگران موجب محدوديت و ضعف انديشهُ شخص ميشود

    و زياده روی در اين کار ذهن را فلج ميکند.... مطالعهُ بيشتر اهل فضل شبيه به تلمبه ای ست

    که ذهن را خالی ميکند تا از فکر ديگران پر سازد.

    مطالعه دربازهُ موضوعی ، پيش از انديشه درباره آن خطرناک است.

    در حال مطالعه شخص ديگری به جای ما فکر ميکند و ما فقط تابع ذهن ديگری هستيم.

    بدين ترتيب فرد قدرت تفکر خود را از دست ميدهد.

    تجربهُ کم نظير، کتابهايی ست که در هر صفحه دو سطر متن و چهل سطر شرح دارد!.......

********************

    ديالکتيک وجود

    بياييد باورهای ايرانی خود را به کناری نهيم و اين جمله را بدون تعصب اخلاقی بيانديشيم.

 

          تنی که بگوزد ، زنده است.....

mani farnood

پنجشنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸٤

چرند و پرند....

 

    تو تنها حقيقتی را که در وجود خويش خرمن کرده ای همانا «تهوّع» است. هيچيک

    از سخنانت اصالت ندارد. الّا دهانت ، يعنی تهوّع که به دهانت چسبيده است!.....

********************

    فلسفه :(در جواب يکی از دوستان که کامنتی بودار گذاشتند)

    هرکس الزاما فلسفهُ شخصی خود را دارد ـ با اين فرض که آنکس شخصيتی باشد ـ

    اما موارد کاملا متفاوتند؛ برخی ، ضعفها و نواقص را برای فلسفيدن در نظر ميگيرند،

    و برخی ديگر نيروها و توانمنديها را. در گروه اول ، شخص فلسفه را به مثابهُ پشت گرمی

    و دارو نياز دارد تا در واقع خود را فراموش، رها و متنبه سازد. در گروه دوم ، فلسفه تنها

    تجمّل يا در بهترين حالت اشتياق به نوعی باز شناسی پيروزمندانهُ خويشتن است

    تا شخص در نهايت قاطعانه احساس کند که در آن درماندگان، مثلا همهُ انديشمندان

    بيمار ، به فلسفه میپردازند. در تاريخ فلسفه اين گروه احتمالا اکثريتند.

    نيچه ميگويد :«ما فلاسفه برخلاف مردم آنقدر آزاد نيستيم که تن و جان را از هم

    تفکيک کنيم. يا حتی آزاد نيستيم که جان را از انديشه متمايز سازيم. ما قورباغه های

    انديشمند نيستيم که دستگاه های سرد و بيروح ضبط کننده باشيم

    برای من زيستن يعنی تبديل پيوستهُ آنچه که هستم و آنچه را که به من مربوط

    ميشود ؛ به نور و به شعله!....

    ********************

    در باب خودم.....

    من از آن دسته افراد نيستم که فقط قلم به دست ميگيرند و فکر ميکنند. يا حتی

    از آن عده نيستم که وقتی روی صندلی مينشينند و در مقابل دوات به صفحه کاغذ

    خيره ميشوند ، عنان اختيار به دست احساسات خود می سپارند.

    نوشتن برای من يک نوع نياز است و صحبت از آن ، حتی به گونه ای نمادين منزجرم ميسازد !....

********************

    و اما اين :

    عجب !.... خدايی که انسانها را به شرطی دوست دارد که به او معتقد باشند و آدمهايی

    را که به اين عشق و دوستی اعتقاد ندارند با نگاه های غضبناک و تهديدآميز می نگرد

    عجيب است! زيرا احساس قادر مطلق بودن ، يک عشق قراردادی و مشروط است!

    عشقی که حتی نتوانسته است بر احساس عزت و سربلندی و روحيهُ کينه توزی غلبه کند.

    چقدر اين چيزها شرقی هستند!

    برای انتقاد از اديان همين جمله کافيست که : « بر فرض که من تو را دوست داشته 

    باشم ؛ اين به تو چه ربطی دارد؟!...» 

mani farnood

آمدگان و رفتگان:



Home page!

کتابخانه


شيعي گري و امام زمان
تاريخ شفاهي هاروارد
کورش بزرگ ومحمد
شاهنامه فردوسي
ديکشنري آريانپور
سهراب سپهري
آنسوي سراب
کمدي خدايان
پيامبران خِرد
فروغ فرخزاد
تولدي ديگر
شيعيگري
شا ملو
ايرانيکا

   
onLoad and onUnload Example

براي ترجمه از فارسي به انگليسي